فريد الدين العطار النيسابوري

315

منطق الطير ( چاپ عكسى ) ( فارسى )

قدر ، نه نو دارد اينجا نه كهن * خواه اينجا هيچ كن خواهى مكن گر جهانى دل كبابى ديده‌اى * همچنان دانم كه خوابى ديده‌اى گر درين دريا هزاران جان فتاد * شبنمى در بحرِ بىپايان فتاد گر فرو شُد صد هزاران سر به خواب * ذرّه‌اى ، با سايه‌اى شد ، ز آفتاب گر بريخت افلاك و انجم لخت لخت * در جهان كم گير برگى از درخت گر ز ماهى ، در عدم شد ، تا به ماه * پاىِ مورى لنگ شد در قعرِ چاه گر دو عالم شد همه يك بار نيست * در زمين ، ريگى همان انگار نيست گر نمانْد از ديو وز مردم اثر * از سرِ يك قطره باران در گذر گر بريخت اين جملهء تن‌ها به خاك * موىِ حيوانى اگر نبوَد چه باك گر شد اينجا ، جزو و كل ، كُلّى تباه * كم شد از روىِ زمين يك برگِ كاه گر به يك ره گشت اين نُه طشت گُم * قطره‌اى در هشت دريا گشت گم . الحكاية و التمثيل در دِهِ ما بود بُرنايى چو ماه * اوفتاد آن ماهِ يوسف وش به چاه در زبر افتاد خاك او را بسى * عاقبت زانجا بر آوردش كسى